![]() |
![]() |
|
| ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند ... |
|
خدايا دلم برات تنگ شده خيلی زياد . مدتی است که هميشه دارم باهات حرف ميزنم تو هم همه جوره اين مدت مراقبم بودی خداييش در حقم خدايی کردی ... امروز مامان نذر داشت و من هر سال چقدر انتظار رسیدن این روز رو میکشم...اما وقتی میرسه ...وقتی میگذره... نمیدونم چیکار کنم با دلی که میشکنه و دستایی که خالی میمونه...عصری دلم خیلی گرفته بود یه حس بدی داشتم خدا جونم داشتم فکر میکردم ...همیشه تو زندگیم...غم و شادیم انقد بهم آمیخته بودن...که گاهی نمیدونستم چه حسی دارم... اما من دیگه یاد گرفتم شکر گزار باشم بخاطر شادیهام ...یاد گرفتم اجازه ندم تلخی غم شیرینی شادیم رو از بین بره...من این سکوت رو میشکنم... دوباره نذر میکنم... عجیب دلم بی تاب رسیدن لحظه هاست... |
|
+ نوشته شده در
87/12/05ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام !!!
ما مخلصیم!!! بخدا من بی تقصیرم دوست ناباب گیرم کرد تصویرمو شطرنجی کنین پای شوهر که میاد وسط آدم از کار و زندگی میوفته ... حالا هی بگین : خدایا کی میخواد برام خواستگار بیاد! یعنی منم عروس میشم؟؟؟ بشین دایی ... برو حالشو ببر کیف تو مجردیه حالا ببین کی گفتم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
87/06/27ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
یا الله !!! سلام علیکم ... داشتین فراموشم می کردین ؟؟؟ بابا بخدا نمردم هنوز نفس می کشم،هنوز جون دارم! من نمی دونم این امتحان رو کدوم گور به گور شده بی پدر اختراع کرد بسه دیگه خیلی به خودم بد و بیراه گفتم ... حوصله ندارم ،همین الان بیفتم بمیرم! آخه من جوونم هزار تا امید و آرزو دارم هنوز می خوام برم ماه عسل ... خلاصه عشق و صفا ، کفت برید نه!!! اینقده طفره می رم که آخرش یادم می ره اومدم تا یه شعر قشنگ تقدیم کنم به شیما عزیزم که امروز تولدشه :
.:. شیمای عزیزم تولدت مبارک .:.
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی برای روز میلادم اگرتو به فکر هدیه ای ارزنده هستی منو باخود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی بگو با من که بامن زنده هستی که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من نزار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودن من بشه بی تو غمه فرسودن من
نمی خوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری بزار از داغی دستای گرمت بگیره هرم گرما بستر من بزار باتو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من تو ای تنها نیازه زنده موندن بکش دست نوازش بر سر من به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من اگه خواستی بیایی دیدن من که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من نزارپایان این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودن من بشه بی تو غمه فرسو دن من |
|
+ نوشته شده در
86/03/15ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
تازگی ها خیلی تنبل شدم ... فقط می خورم و می خوابم از درس و مشق که خبری نیست ... اصلا انگار نه انگار که بابا آخر ترم شده درس، امتحان ، استرس ... اصلا من نمی دونم چرا اینطوری شدم حوصله درس خوندن ندارم تا حس اش میاد و یک کلمه می خونم باز اعصابم خورد می شه و باید بریم یه اوقات فراغتی بزنیم تو رگ ... من که می دونم این ترم یه مشروطی باید بشم اما امشب اومدم با یه آپ زیبا که می خوام تقدیمش کنم به همه اونایی که عاشقن اما تنها !!! (بی خود زور نزن عمرا بفهمی منظورم کیه ؟؟ یه اطلاعاتی هیچ وقت طرفاشو لو نمی ده ...) بنشین، مرو! چه غم که شب از نیمه رفته است؟ بگذار!! تا سپیده بخندد به روی ما بنشین، ببین، که دختر خورشید صبحگاه حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما بنشین، مرو! هنوز به کامت ندیده ایم بنشین، مرو! هنوز کلامی نگته ایم بنشین، مرو! چه غم که شب از نیمه رفته است؟ بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم بنشین، مرو! که در دل شب در پناه ماه خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست بنشین و جاودانه به آزار من مکوش یک دم کنار دوست نشستن گناه نیست... بنشین مرو حکایت "وقت دگر" مگو شاید نماند، فرصت دیدار دیگری آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست!! غیر از ملال و رنج، از این در چه می بری؟ بنشین، مرو! صفای تمنای من ببین امشب چراغ عشق در این خانه روشن است جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز بنشین، مرو، مرو، که نه هنگام رفتن است!! اینک تو رفته ای و من از راه های دور می بینمت به بستر خود برده ای پناه می بینمت نهفته بر آن "پرنیان سرد " می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز یاد منت نشسته برابر ... پریده رنگ با خویشتن به "خلوت دل"می بری ستیز ؟ حوصله ندارم ... می بینم کلی حال کردی !! ما اینیم دیگه ... گاهی وقتا مخلص عشاقم هستیم ... خلاصه پیشنهادی چیزی ؟؟؟ (شماره ای ...) داشتین در خدمتیم |
|
+ نوشته شده در
86/02/22ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
وای خدای من ... جنایت از این بدتر !!! چقدر بعضی ها رذل و کثیفن ...
|
|
+ نوشته شده در
86/02/15ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم |
|
+ نوشته شده در
86/02/14ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آ ن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا؟ طوفان زتوو کرانه از توست گر باده دهی وگر نه، غم نیست مست از تو ، شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت ؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل؟ رام است که تازیانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آ وازه جاودانه از توست چون سایه مرا زخاک برگیر کاینجا سر وآستانه از توست... |
|
+ نوشته شده در
86/01/24ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد در پی اش بروید ، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بالهایش شما را در بر گیرد ، تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان بالهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید ، گرچه ممکن است صدایش رویاهایتان را پراکنده سازد، همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند. زیرا... عشق همانگونه که تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد. همان گونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند . همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند... می لرزاند. عشق... شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند، می کوبد تا برهنه تان کند...سپس غربالتان می کند تا از کاه جدایتان کند. سپس آسیابتان می کند تا سپید شوید ... ورزتان می دهد تا نرم شوید ... آنگاه شما را در آتش مقدس خود می سوزاند تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید. "جبران خلیل جبران " |
|
+ نوشته شده در
86/01/19ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
میلاد حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و میلاد امام جعفر صادق(علیه السلام ) موسس مذهب جعفری بر همه شیعیان مبارک
|
|
+ نوشته شده در
86/01/17ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
این شعر قشنگ هم ازسروده های عالیه جان : تقدیم به تموم اونهایی که رفتن ولی هیچ وقت یاد و خاطر زیباشون از بین نمیره ... همه اون آدم هایی که توی تک تک خاطرات تلخ و شیرین مون نقش داشتن ، ولی یه روز تنهامون گذاشتن وزیر یه تله خاک مدفون شدن ... همه دیر یا زود می ریم ، ولی کاش این پرواز رو باور کنیم ... چه سخته پرواز دوست یا عزیزی .. و ازاون سخت تر اینه که بعد گذشت چند ماه ... هنوز نتونی باور کنی "نیست " هنوز وقتی وارد خونه اش می شی منتظر شنیدن صداش باشی ، هر روز چشمت به کفشایی بیوفته که دیگه قرار نیست کسی اونا رو پاش کنه ... چقدر دلت می گیره !!! مادر بزرگ عزیزم بدون که همیشه دوستت داشتم ، هنوزم دارم ، هیچ وقت فراموشت نمی کنم حتی الان که رفتی ،حتی الان که با تموم خاطره های دوست داشتنی ات تنهامون گذاشتی ... آسمان شهر ما از زما ن مرگ پیر میکده گرفته است آسمان قلب من از آن زمان گرفته تر گل دگر جوانه ای نمی زند دانه ای نمی رسد میوه ای نمی دهد آه از زمان مرگ پیر میکده خنده ها به لب نیامده، درون خانه مرده اند هنوز هم... بعد از آن زمان تلخ هر زمان که خواهرم ز راه می رسد با کلوچه ای به دست می رود سراغ خانه اش و بانگ می زند مادرم... از صفای کودکانه ام برای تو کلوچه ای خریده ام... آه می رود ز دل ... دیگر او، از این زمانه رفته است دیگر او نیست که شاید ... سخنی گوید و دستی به سر او بکشد باز از دگر طرف ... عالیه می زند صدا نه او نرفته ، او نرفته است می رود به این طرف ، به آن طرف باز می زند صدا نه او نرفته است اشک ها به دیدگان، مبهوت ، کم ، سرد، با صدای ناله ها غرین ، به کنج خانه ، گیج ، بی رمق ... ساکت و خموش و باز ... نه او نرفته است |
|
+ نوشته شده در
86/01/13ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
فرسنگها فرسنگ فاصلهء لبهای من تا نگاه مهربان تو به باریکی یک مو می رسد آنجا که بر سفرهء زمزمه ها می نشینم. و چقدر تلخی این فاصله های هر روزه به حلاوت حضور تو دل می بازند لحظه ای که نگاهم از شوق مهربانی تو نمناک می شود. وتو خاکی می شوی نزدیک می شوی و بر سفرهءخلوتِ تنهایی من میهمان می شوی. تو مهمان من می شوی یا من مهمان تو؟ نمیدانم. توفیری هم نمی کند مهمان هم می شویم. چهره ات که همیشه با شکوه می تابد در این ثانیه های ناب تنها مهر می شود. آنقدر مهربانیت تابناک می شود که چون آب به دستم می دهی از شوق می لرزم. حلاوت نگاهت تلخی دهانم را فرو می شوید و لبهایم، لرزان، جسارت بوسه باران ِ سر انگشتان دوست داشتنی ات را به خود می دهند. و تو نگاه باران زده ام را بیش از هر چیز دوست داری. خودت می دانی که چقدر این شبها دوست داشتنی می شوی؟ می دانی که همه عمرم را به این ثانیه های رویایی با تو بودن می بازم؟ من هنوز نگاهت می کنم و هنوز از عطر وجودت سیراب نگشته ام که آهنگ عزیمت می کنی. فشار نگاه محتاجم تو را از رفتن باز نمی دارد و تو با همهء التماسهای قلب من به یک نگاه و چند ثانیه حضور قناعت می کنی. باشد... همهء عشق من و ناله های قلمم به تنها چند ثانیه حضور تو. باشد ... سر سفرهء تنهایی ام با خیال تو زمزمه می کنم و در انتظار نسیم وجودت تا فردا غروب روزه صبر می گیرم |
|
+ نوشته شده در
86/01/09ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
سلام یه سلام تپل با عطر و بوی سال ۱۳۸۶ ...
عید همتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
86/01/01ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
سلام به همه دوستان...
امیدوارم آخرین روز از سال ۱۳۸۵ به همتون خوش بگذره و برای همتون سال نو پر خیر و برکتی رو آرزو می کنم ... همیشه شاد و خرم باشید مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست زلف او دامست و خالش دانه ی آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست سال ۱۳۸۶ رو به همه دوستای گلم (شیما و |
|
+ نوشته شده در
85/12/29ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
دیروز رفتم اردوی بچه های شیمی (تالاب برکوه ) جاتون خیلی خالی بود ،کلی خوش گذشت ... یه اردوی پر بار و پرمحتوا ،پرهیجان ، پر از ویتامین وازهمه مهمتر مفت نتیجه گیری : نشین نگاه من و وبلاگ مسخره ام کن |
|
+ نوشته شده در
85/12/18ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست. |
|
+ نوشته شده در
85/12/13ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
تقديم به آفتاب زندگي بخشم ، كسي كه هم اكنون زير خروارها خاك ماوا گزيده پشت خرمن هاي گندم لاي بازوهاي بيد آفتاب زرد ،كم كم رو نهفت بر سر گيسوي گندم زارها بوسه بدرود تابستان شكفت از تو بود اي چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو ،خوشه ها جوشيد و خرمن ها رسيد از تو بود از گرمي آغوش تو هر گلي خنديد و هر برگي دميد ... اين همه شهد و شكر از سينه پر شور توست در دل ذرات هستي نور توست مستي ما از طلايي ،خوشه انگور توست راستي را ،بوسه تو ، بوسه بدرود بود؟؟ بسته شد آغوش تابستان خدايا زود بود!
|
|
+ نوشته شده در
85/12/11ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
روان مادرم شادان که عمری مرا در راه ایزد رهبری کرد به گوشم نغمه توحید سرداد به جای مادری پیغمبری کرد بار دیگر دست فلک یکی از گل های باغ هستی را از میان ما ربود ،مادر بزرگ مهربانم با کوله باری از خاطرات زیبا و شیرینش تنهایمان گذاشت ،هنوز هم پرواز ملکوتی و غریبانه اش را باور ندارم ...
.. روحش شاد و یادش گرامی باد .. |
|
+ نوشته شده در
85/12/09ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
سلام به همه ی عشاق، به همه ی اونایی که عشق رو می شناسن، به همه ی اونایی که عاشقند و با وفا ، عاشقند و ساکت عاشقند و تنها …و یه عاشق به معنای واقعی…
HAPPY VALENTIN DAY |
|
+ نوشته شده در
85/11/25ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
به نام حق، به نام آنکه دوستی را آفرید ... عشق را ، رنگ را و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم . سلام به دوستای گلم...چطورید؟خوش میگذره؟به من که خیلی داره خوش میگذره...میترسم سردیم کنه اما از جشن براتون بگم : وقتی منو شیما رسیدیم عالیه جان به حول و قوه الهی شعرشون رو خونده بودن در کل،جشن به این مسخرگی و بیقّی ندیده بودم، اونم جشن بزرگی مثلِ انرژی هسته ای
حالا اینا همه رو ول کن ما رو نیومده تریپ سیاسی به خودمون بگیریم.اومدم تا یه متن خیلی قشنگ تقدیم کنم به(شیما و
خیابان منتهی میشود؟ و در تلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا میکند به دنبال نیمکتی میگردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آن گونه که تو را در ذره ذره ی وجودم احساس کنم ... عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست. عشق این است که یکی چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد
|
|
+ نوشته شده در
85/11/22ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
سلام و صد تا سلام ...
دیشب بازم رفتم شب شعر بچه های کانون هنرمندان ، وای جاتون واقعا خالی بود !!! خیلی خوش گذشت ... دوستان ! خیلی دلم می خواست توی وبلاگم اسم تک تک شاعرهای توپ بیرجندی رو می نوشتم ...آخه بعضی هاشون واقعا شعر هاشون جالب بود (آقای روح الله محمدی ، آقای استیلی ، آقای غلامی ، خانم فنودی ،خانم چرمه ،آقای عرفانی و ... )خیلی های دیگه که من زیاد حضور ذهن ندارم واسمشون یادم نیست ،ازشون معذرت می خوام این شعر قشنگ ... تقدیم به همه اونایی که عاشقن من چه دارم که تو رادرخور ؟ هیچ من جه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من ، هستی من ... تو همه زندگی من هستی ..... تو چه داری ؟ همه چیز ...... تو چه کم داری ؟ هیچ |
|
+ نوشته شده در
85/11/16ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
" السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین " ... باز این چه شورش است که در خلق عالم است... ... باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است...
|
|
+ نوشته شده در
85/11/02ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام می بینم که ... دلت حسابی برام تنگ شده بود وای امشب هوای بیرجند فوق العاده سرده ... دیشب یه بارون تپل اومد ... البته با برف قاطی بود ولی مهم اینه که خیلی با حال بود اگه می شد فردا می رفتیم کوه ؟؟؟ حیف که فصل امتحان هاست اگه نه بابام رو هر طور شده راضی می کردم بریم کوه ... خوب ،حالا چی خودت رو می خوای جمعه بندازی کوه ... من نمی خوام برم ،امتحان دارم ... باشه سر یه فرصت دیگه با هم آشنا می شیم .. آخه کوه هم جای آشناییه ؟؟؟ (قابل توجه عالیه جان که یه جمعه می خوان برن کوه ،ملت رو خبر می کنن ... نتیجه گیری: بلند شو تنبل ، کوله پشتی تو آماده کن ،فردا صبح با تموم رفیق رفقا برین کوه، (چشاتو به خودت بگیری ،توی کوه اسباب انحراف زیاده ها!!! اینقده هم دختر بازی نکن بدبخت به کجا رسیدی ؟؟؟ یه روزجمعه رفتی بیرون آدم باش !!! تریپ مغرور به خودت بگیر .... آفرین خیلی بهت میاد شب خوش ..... |
|
+ نوشته شده در
85/10/28ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
|
+ نوشته شده در
85/10/25ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
همتون نارفیقید چرا نظر نمی دید برام ....حالا که این جوری شد....
اگه فکر می کنی کسی دوستت نداره ...... اگه فکر می کنی زشت هستی ...... اگه فکر می کنی همه از تو متنفرند ................................. حق داری!!!!
ضمنا عمو آرتین حساب تو رو هم میرسم .. فعلا اینو داشته باش تا بعد که خدمتت برسم ... چشمانت وقتی زیباست که مال اشک باشه .... اشک وقتی زیباست که مال عشق باشه ...... عشق وقتی زیباست که مال تو باشه ......... تو وقتی زیبایی که دستت تو دماغته.....
|
|
+ نوشته شده در
85/10/22ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است ، که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
برای آخرین بار آساره زله تربچه (شنگول) رایکا سافت یک شاخه گل شقایق یه وبلاگ توپ ( هاتم ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
87/12/01 - 87/12/30 87/06/01 - 87/06/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل |
|
RSS
|