![]() |
![]() |
|
| ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند ... |
|
سلام به همه دوستان...
امیدوارم آخرین روز از سال ۱۳۸۵ به همتون خوش بگذره و برای همتون سال نو پر خیر و برکتی رو آرزو می کنم ... همیشه شاد و خرم باشید مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست زلف او دامست و خالش دانه ی آن دام و من بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست سال ۱۳۸۶ رو به همه دوستای گلم (شیما و |
|
+ نوشته شده در
85/12/29ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
دیروز رفتم اردوی بچه های شیمی (تالاب برکوه ) جاتون خیلی خالی بود ،کلی خوش گذشت ... یه اردوی پر بار و پرمحتوا ،پرهیجان ، پر از ویتامین وازهمه مهمتر مفت نتیجه گیری : نشین نگاه من و وبلاگ مسخره ام کن |
|
+ نوشته شده در
85/12/18ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست. |
|
+ نوشته شده در
85/12/13ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
تقديم به آفتاب زندگي بخشم ، كسي كه هم اكنون زير خروارها خاك ماوا گزيده پشت خرمن هاي گندم لاي بازوهاي بيد آفتاب زرد ،كم كم رو نهفت بر سر گيسوي گندم زارها بوسه بدرود تابستان شكفت از تو بود اي چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو ،خوشه ها جوشيد و خرمن ها رسيد از تو بود از گرمي آغوش تو هر گلي خنديد و هر برگي دميد ... اين همه شهد و شكر از سينه پر شور توست در دل ذرات هستي نور توست مستي ما از طلايي ،خوشه انگور توست راستي را ،بوسه تو ، بوسه بدرود بود؟؟ بسته شد آغوش تابستان خدايا زود بود!
|
|
+ نوشته شده در
85/12/11ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
روان مادرم شادان که عمری مرا در راه ایزد رهبری کرد به گوشم نغمه توحید سرداد به جای مادری پیغمبری کرد بار دیگر دست فلک یکی از گل های باغ هستی را از میان ما ربود ،مادر بزرگ مهربانم با کوله باری از خاطرات زیبا و شیرینش تنهایمان گذاشت ،هنوز هم پرواز ملکوتی و غریبانه اش را باور ندارم ...
.. روحش شاد و یادش گرامی باد .. |
|
+ نوشته شده در
85/12/09ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط عــــاجو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است ، که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
برای آخرین بار آساره زله تربچه (شنگول) رایکا سافت یک شاخه گل شقایق یه وبلاگ توپ ( هاتم ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
87/12/01 - 87/12/30 87/06/01 - 87/06/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل |
|
RSS
|